تفكيك قصه‌ها برحسب شيوة تبعيت از احكام اخلاقي ارزيابي نظريه اينگلهارت در كشورهاي در حال توسعه نسل جديد و رخ‌نمايي ارزش‌هاي تازه

چاپ


كتاب جنجالي اينگلهارت در سال ۱۹۹۰ دربارة تحولات فرهنگي تازه در كشورهاي صنعتي بحث‌هاي فراواني را دربارة كيفيت غلبه تدريجي ارزش‌هاي فرامادي بر ارزش‌هاي مادي در كشورهاي پيش‌رفته به راه انداخت. از اين رو بايد او را ازپيشگامان بحث در كيفيت تحول ارزشي در جوامع معاصر دانست.

كتاب تازه اينگلهارت نظريه او را در سطح جهاني و در كشورهاي در حال توسعه مورد ارزيابي قرار داده است. در صفحات آينده خلاصه‌اي از اين ارزيابي را كه در واقع گزارشي است از كيفيت تحول ارزش‌هاي فرامادي در جهان سوم خواهيد خواند.

آنچه مي‌خوانيد فصلي از كتاب «تحول ارزشي در چشم‌انداز جهاني» است كه به سفارش دبيرخانه شوراي فرهنگ عمومي توسط «نصرت فني» ترجمه شده و به زودي به چاپ مي‌رسد.

بيش از دو دهه پيش رونالد اينگلهارت (۱۹۷۱) نظريه‌اي دربارة دگرگوني ارزشي مطرح كرد كه پيش‌بيني مي‌كرد ارجحيت‌هاي ارزشي (Value Priorties) در جوامع پيشرفته صنعتي ميل به دگرگوني از ارزش‌هاي ماده‌گرايانه معطوف به امنيت جسمي و اقتصادي به سوي تأكيد بيشتر بر آزادي، خودبيانگري (Self _ Expression) و كيفيت زندگي، يا ارزش‌هاي فرامادگرايانه دارد. او با بحث در اين باره كه تفاوت‌هاي بين تربيت اجتماعي شكل دهنده (Formative Socialization) شخصيت اروپايي‌هاي جوان با مسن‌ترهايشان، نسل‌هاي تازه تولد يافته را به سوي ارزش‌دادن به سطوح نسبتاً بيشتر آزادي و خودبيانگري هدايت مي‌كرده است، اظهار مي‌كند كه جايگزيني جمعيت نسل مسن‌تر با نسل جوان تحولي در جهت ارجحيت‌هاي ارزشي جديد به بار خواهد آورد.

اگر اين دگرگوني ارزشي در حال به وقوع پيوستن باشد، دلالتهاي گسترده‌اي دارد. رشد ارزش‌هاي فرامادي ظاهراً با كمك به نوعي كاهش رأي دهي براساس تعلق طبقاتي، (Lipset, 1981; Knutsen. 1990: Inglehart, 1977, 1990: Dolton, Flanagan & Beck, 1984: Dalton: 1991) و برانگيختن جنبش‌هاي اجتماعي جديد (Rohrschneider, 1990: Offe, 1990: Kriesi, 1989: K:amder,ams, 1990: Inglehart, 1990: Ganzeboom & Flap, 1989) پايه‌هاي سنتي صف‌بندي‌هاي دوباره حزبي (Party Pealignment) را دچار اخلال كرده است. ظاهراً ظهور فراماده‌گرايي به احزاب و جنبش‌هاي محيط‌گرا كمك‌هاي شاياني كرده است.

(Sciarini & Finger 1991: Rohrschneider 1993: 1991: Betz. 1990: Bemulf & Holmberg, 1990: Hoffman _ Martinet, 1990: Rommel, Muller 198      از تقسيم‌بندي سنتي چپ ‌ـ راست را در بر مي‌گيرد. احزاب اصلاح‌طلب راديكال در يك قطب اين محور قرار مي‌گيرند و احزاب اقتدارگراي راست و جنبش‌هايي چون ائتلاف مسيحيان، جبهه ملي و حزب جمهوري‌خواه در قطب ديگر اين محور واقع مي‌شوند. (Minkenberg, 1990: Latterty & Knutsen 1985: Hellemans & Kitschekt, 1990: Kitschelt, 1994: Inglehart, 1977: Huber, 1989) بعلاوه دالتون، فلاناگان، بك‌(۱۹۸۴) و اينگلهارت (۱۹۹۰) استدلال مي‌كنند كه تضعيف وفاداري‌هاي حزبي و ميزان اندك حضور حائزين راي‌ دادن تا حدودي نشانگر ناكامي احزاب جا افتاده در ارائه گزينش‌هاي معني‌دار درباره مسائل مربوط به اين سياست جديد است. بر عكس كرپياز (۱۹۹۰) استدلال مي‌كنند كه تضعيف وفاداري‌‌هاي حزبي و ميزان اندك حضورحائزين رأي دادن تا حدودي نشانگر ناكامي احزاب جا افتاده در ارائه گزينش‌هاي معني‌دار دربارة مسايل مربوط به اين سياست جديد است. برعكس كرپياز (۱۹۹۰) تأكيد مي‌كند كه حضور يك حزب سبز يا برخي احزاب فراماده‌گرايي ديگر بر افزايش حضور مردم در رأي‌گيري‌ها تأثير بسزايي مي‌گذارد.

رشد فراماده‌گرايي مي‌تواند دلالت‌هاي وسيع‌تري نيز داشته باشد. در طول دو دهه گذشته در سراسر جهان گرايش قابل توجهي به سوي دموكراسي بوده است كه ساموئل پ هانتينگتون (۱۹۹۱) آن را موج سوم دموكراسي‌گري مي‌نامد. هانتيگتون استدلال مي‌كند كه اين جنبش در سال ۱۹۷۴ از پرتقال آغاز شد، اما از آن زمان به بعد با رشد نهادهاي دموكراتيك، نه تنها در اروپاي غربي، بلكه در سراسر آمريكاي لاتين و نيز در جوامع آسيايي چون كره جنوبي، تايوان و فيليپين، به يك پديده فراگير مبدل شده است. در اوايل دهه ۱۹۹۰ تقريباً يك پنجم كشورهاي جنوب صحراي آفريقا به يك جايگزيني موفقيت‌آميز از حكومت اقتداري به حكومت‌هاي دموكراتيك دست يافتند (رجوع كنيد به Bartin & vande Walle 1994)) سقوط كمونيسم فرصتهاي غير منتظره‌اي براي بروز دموكراسي در سراسر اروپا شرقي، و نيز ايالتهاي بازمانده اتحاد جماهير شوروي فراهم كرد.

دلايل بسياري براي اين تمايل وجود دارد، اما به نظر مي‌رسد كه جزء كليدي آن احساس عامه مردم باشد كه نفوذ فراگير مردمي در فرآيند تصميم‌گيري سياسي را مطلوب مي‌داند. چنين احساساتي غالب شدن دموكراسي را تضمين نمي‌كند، اما بدون وجود آنها ممكن است حفظ نهادهاي سياسي دموكراتيك مشكل باشد. دانشمندان علوم سياسي به طور فزاينده از ارتباط بين فرهنگ و دموكراسي آگاه شده‌اند و رشد دموكراسي به تجديد حيات تحقيق بر روي فرهنگ سياسي منجر شده است. سقوط كمونيسم منجر به سلسله مطالعات بسيار گسترده تجربي بر روي فرهنگ سياسي در اتحاد جماهير شوروري و دول جانشين آنها توسط اين افراد شد:

Ellen Michiewicz & Ada W. finifter (1992), Raymond M. Dutch (1994), James L. Gibson (1994), Miller & his. Colleagues (1996,1994), Zimmerman 1993) William Zimmerman, Arthur. H(Zimerman & shi 1993)

آندريو. ج. ناتهان و همكارانش (۱۹۹۳) فرهنگ سياسي چين را مورد مطالعه قرار دادند. همين‌طور، موج سوم دموكراسي به نوشتن كتاب مشتركي در زمينه فرهنگ سياسي و دموكراسي در ميان ملل در حال توسعه منجر شد كه لري دياموند (۱۹۹۳) براساس تحقيقي كه اسكات . س. فلانگان و هويان شيو (۱۹۹۲) در تايوان انجام داده بودند، و نيز تحقيقي كه سويانگ او (۱۹۹۱) در كره جنوبي انجام داده بود، به رشته تحرير درآورد. رابرت د. پوتنام و همكارانش (۱۹۹۳) با تحليل داده‌هاي مجموعه مشاهدات دوره زماني كمك اساسي كرده‌اند كه دوام عوامل فرهنگي و اثر آنها بر نهادهاي سياسي دموكراتيك نشان مي‌دهند.

به علاوه گروهي كه بيست كشور را شامل مي‌شود به بانيگري بنياد علم اروپا مجموعه كتاب چندجلدي در زمينة فرهنگ سياسي در اروپاي غربي تأليف كرده‌اند كه در سطحي وسيع بر پيمايش‌هاي نوسان سنج اروپا به بانيگري كميسيون جوامع اروپايي تكيه دارد. (رجوع كنيد به Borre در شرف چاپ، Niedermayer در شرف چاپ، Van Deth در شرف چاپ)

درست پيش از اين موج اخير به سوي مردم‌سالاري اينگلهارت (۱۹۷۷) استدلال كرده بود كه دو فرآيند در حال تغيير دادن تدريجي ارزش‌هاي عامه غربي هستند، به طوري كه مي‌توانستند به دموكراسي منجر شوند. نخست اين كه دگرگوني در جهت ارزش‌هاي فرامادي به سوي مردم سالارگري هدايت مي‌كند. دوم اين كه ، جنبشي در جهت سطوح برتر تجهيز شناختي وجود داشت كه بخشي از آن سطوح رو به رشد تحصيلات نشأت مي‌گرفت، و بخشي ديگر از تغييرات حاصله در ماهيت كار ناشي مي‌شد، يعني از اعمال ساده روزمره به وظايفي كه لازمه‌اش سطوح علمي تخصصي بيشتر و داوري خودگردان بود. بدين ترتيب ترازهاي برتر تجهيزشناختي هم گسترش دموكراسي را تسهيل مي‌كنند.

گسترش ارزش‌هاي فرامادي نمي‌تواند متضمن تداوم گرايش به سوي مردم‌سالاري باشد، چرا كه ارزش‌ها تنها يكي از عواملي هستند كه موجب گسترش مردم‌سالاري مي‌شوند. ارزش‌ها به تنهايي نتايج سياسي را تضمين نمي‌كنند، چرا كه آنها با نيروهاي سياسي و اقتصادي كنش متقابل دارند. به علاوه رابطه بين ارزش‌ها و مردم‌سالاري رابطة پيچيده‌اي است. چنانچه سميور مارتين ليپست (۱۹۵۹) بيش از سه دهه پيش دريافت كه نظام‌هاي سياسي دموكراتيك ارزش‌هايي را ترويج مي‌كنند كه به تقويت نهادهاي دموكراتيك كمك كنند. اين نكته را در دوره زماني نزديك‌تري ادوارد.ن. مولر و ميشل آ. سليگسون (۱۹۹۴) بيان كردند؛ آنها بيشتر ادعا دارند كه ارزش‌هاي دموكراتيك خود به تنهايي موجب حفظ نهادهاي دموكراتيك نمي‌شوند. مولر و سليگسون هوشيارانه به ما يادآوري مي‌كنند كه رابطه بين اين ارزش‌ها و دموكراسي رابطه‌اي پيچيده است، اما نتيجه‌گيري آنها مبني بر اين كه ارزش‌هاي دموكراتيك به پيشبرد دموكراسي كمك نمي كنند، گمراه كننده است. تحليل آنها اين پرسش را پاسخ نمي‌گويد كه آيا عوامل فرهنگي مسؤول بقا يا شكست طولاني مدت دموكراسي هستند يا خير، آنها در عوض بر افت و خيزهاي كوتاه مدت در دهه ۱۹۸۰ تمركز مي‌كنند.

در واقع گسترش ارزش‌هاي فرامادي به طور تجربي با رشد مرد‌م‌سالاري مرتبط است، حتي زماني كه كشورهايي را در نظر مي‌گيريم كه ترازهاي فراماده‌گرايي در آنها رفيع‌تر است، از نظر اقتصادي توسعه يافته‌تر هستند (Inglehart 1992 a).

رشد ارزشهاي فرامادي ظاهراً في‌نفسه موجب حمايت توده از مردم‌سالاري‌گري مي‌شود، چرا كه يكي از اجزاي اصلي فراماده‌گرايي تأكيد بيشتر بر آزادي بيان و خودگرداني است (Gibson & Duch, 1994) به علاوه ارزش‌هاي فرامادي با شركت توده در اشكال چالش نخبگان در اعمال سياسي مرتبط است، چنانچه در پايين كشيدن رژيم‌هاي متكي به قدرت اروپاي شرقي و اتحاد جماهير شوروري از منصب قدرت سهيم بودند و در آسياي شرقي با رژيم‌هاي اقتدارگر درگير بوده‌اند.

هدف ما در اين كتاب شرح فرآيندهايي است كه موجب دگرگوني ارزشي مي‌شوند. ما معتقديم شواهد بسياري وجود دارد كه نشان مي‌دهند دگرگوني‌ ارزشي در حال وقوع است، اما عليرغم اين شواهد جدلهاي مستمري دربارة اين كه آيا حقيقتاً تمايلي در جهت فراماده‌گرايي وجود دارد، صورت مي‌گيرد. در فصل ۲ نشان خواهيم داد كه در هفت كشور از هشت كشور اروپايي گرايشي به سوي فراماده‌گرايي وجود داشته است كه مي‌تواند به مدت دو دهه كامل آنها را مطالعه كرد. با استفاده از پيمايش نوسان سنج اروپا كه تحت نظارت مجمع جوامع اروپايي تدوين شده است، تمايل آشكاري به سوي فراماده‌گرايي را در آلمان غربي، بريتانيا، هلند، فرانسه، ايتاليا، دانمارك و ايرلند،‌با استناد بهقرائن نشان خواهيم داد. تنها بلژيك در نشان دادن گرايش آشكار به سوي فراماده‌‌گرايي كامياب نمي‌شود. ما همچنين با استفاده از پيمايش‌هاي مطالعاتي انتخاب ملي ايالات متحده، نشان مي‌دهيم كه در آمريكا نيز گرايشي به سوي فراماده‌گرايي وجود داشته است.

اگر چه گرايش‌هاي آشكاري به سوي فراماده‌گرايي وجود داشته است،‌اين حركت به سوي ارزش‌هاي فرامادي، فرآيندي خطي و ساده نبوده است. برعكس از مشخصه‌هاي اين فرآيند داشتن نوسانات بي‌شماري در پاسخ به شرايط جاري جامعه است. چنانچه در فصل ۳ نشان خواهيم داد، اين نوسانات كوتاه مدت در فرضيه‌هاي اصلي اينگلهارت از يك فريضه جامعه‌پذيري حمايت مي‌كند كه مدعي است ارزشهاي اصلي يك فرد شرايطي را منعكس مي‌كند كه در طول سالهاي پيش از بلوغ غالب بوده است. او هم‌چنين فرضية كميابي را پيشنهاد مي‌كند كه نشان مي‌دهد دگرگوني‌هاي كوتاه مدت مي‌تواند وجود داشته باشد: دوره‌هاي كميابي كه به ماده‌گرايي مي‌انجامد. استدلال خواهيم كرد كه ميزان متغير تورم منشاء اصلي دگرگوني ارزشي كوتاه مدت است. اگر چه هارولد د. كلارك و نايتيش دات (۱۹۹۱) خلاف اين نظريه را مطرح مي‌كنند بدان معني كه مي‌گويند سطوح بيكاري موجب گرايش به سوي فراماده‌گرايي مي‌شود؛ اين نتيجه مي‌تواند با اين فرضيه سازگار باشد كه مي‌گويد تيره‌ورزي اقتصادي به گرايش به سوي فراماده‌گرايي مي‌شود؛ اين نتيجه مي‌تواند با اين فرضيه سازگار باشد كه مي‌گويد تيره‌ورزي اقتصادي به گرايش به سوي فراماده‌گرايي كمك مي‌كند.

به اعتقاد ما در فصل ۳ دليل قانع‌كننده‌اي وجود خواهد داشت كه ادعاي كلارك دات را غيرقابل دفاع مي‌سازد. ما داده‌هايي در سطح فردي را مي‌آزماييم تا نشان دهيم كه هيچ رابطه‌اي بين مسايل مربوط به بيكاري و فراماده‌گرايي وجود ندارد. همچنين دسته‌اي از تحليل‌هاي دوره زماني را به كار مي‌بريم كه به روشني نشان مي‌دهند بيكاري موجب افزايش ارزش‌هاي فرامادي نمي‌شود. به علاوه تحليل‌هاي ما به روشني نشان مي‌دهند كه در اروپاي غربي گرايش طولاني مدت در جهت فراماده‌گرايي وجود دارد و اين گرايش تا حدودي با پيشگويي‌هاي فرضيه جايگزيني نسل قرين است.

با آن كه نوسانات كوتاه مدت ارزش‌ها از تغييرات شرايط اقتصادي ناشي مي‌شود، گرايش‌هاي دراز مدت از اهميت بيشتري برخوردارند. چرا كه با وجود آنكه فشارهاي كوتاه مدت مي‌توانند به افزايش يا كاهش در فراماده‌‌گرايي منجر شوند، دگرگوني‌هاي دراز مدت به طور مستمر موجب سطوح عالي‌تر فراماده‌گرايي مي‌شوند. اين حالت به اين دليل رخ مي‌دهد كه دگرگوني طولاني مدت از جايگزيني نسل ناشي مي‌شود اروپايي‌هاي مسن‌تر كه داراي ارزش‌هاي ماده‌گرايي هستند، با مرگ خود اين جوامع را ترك مي‌كنند در حالي كه گروه‌هاي سني جوان‌تر كه داراي ارزش‌هاي فرامادي هستند جاي آنها را مي‌گيرند. در فصل ۴ تحليلي جامع از تأثير جايگزيني نسل بين سال‌هاي ۱۹۷۰ و ۱۹۹۲ ارائه مي‌دهيم. ما نخست نتايج سرشماري را تجزيه و تحليل مي‌كنيم تا وسعت جايگزيني نسل را طي اين ساليان تخمين زده ثابت كنيم كه جايگزيني جمعيت قابل توجهي صورت گرفته است. اگر چه درصد جايگزيني از جامعه‌اي به جامعه ديگر كم و بيش متفاوت است، در بيشتر اين جوامع تقريباً دوسوم جمعيت بزرگسالان در طول اين دو دهه جايگزين شده بودند. همچنين با استفاده از پيمايش‌هاي جامعه اروپا، پراكندگي گروه سني اين جوامع را مي‌آزماييم، و چنانچه نشان خواهيم داد، جايگزيني نسل همان‌طور كه از طريق اين پيمايش‌ها سنجيده شده است،‌در موازات نتايج سرشماري قرار دارد.

با آزمودن ارزش‌ها در ميان گروه‌هاي سني براي هر ۱۹ سال پيمايش كه از آنها داده‌هايي وجود دارد، تأثير شديد جايگزيني نسل را مطالعه خواهيم كرد. ما جدولي پيش روي شما مي‌گذاريم كه امتيازهاي اندازه گرفته شده ارزش‌هاي مادي / فرامادي را در مورد هشت گروه سني اصلي نشان مي‌دهد. همان‌طور كه ذكر كرديم، اروپايي‌هاي جوان بيشتر از بزرگترهاي خود امكان دارد فراماده‌گرا باشند. ما براي اين روابط از توضيحات بديلي استفاده كرده، شواهدي فراهم مي‌كنيم كه نشان مي‌دهند تمايل اروپاييهاي جوان براي داشتن ارزش‌هاي فراماده‌گرايانه‌تر از تفاوتهاي نحوه جامعه‌پذيري شكل دهنده شخصيت اين افراد و بزرگترهايشان ناشي مي‌شود؛ چنانچه با دنبال كردن گروه‌هاي سني همان‌طور كه به سوي پيري پيش‌ مي‌روند، اين قاعده را مي‌توانيم مشاهده كنيم. بلژيك تنها كشوري است كه در آن گروههاي سني با حركت در درون چرخة زندگي حتي كمي ماده‌گراتر مي‌شوند.

هدف اصلي ما تعيين تأثير جايگزيني نسل بر دگرگوني ارزشي است و چنانچه نشان خواهيم داد اين جايگزيني مي‌تواند شش نتيجه متفاوت را به بار آورد. يكي از نتايج ممكن جايگزيني اين است كه جايگزيني هيچ‌گونه اثري نداشته باشد، اما با مشاهده نتايج حقيقي به دست آمده به نظر مي‌رسد كه جايگزيني بر گسترش همه جانبه ارزش‌ها تأثير مي‌گذارد. چنانچه نشان خواهيم داد، جايگزيني مي‌تواند گرايشي ايجاد كند، به پيشبرد يك گرايش كمك كند، از گرايش به سوي فراماده‌گرايي باز دارد و نيز مي‌تواند مانع يك گرايش به وجود آمده شود. در برخي شرايط جايگزيني مي‌تواند مسير يك گرايش را وارونه كند. بعد از آزمودن تأثيرات احتمالي جايگزيني، تأثيرات واقعي آنها را خواهيم آزمود. چنانچه نشان خواهيم داد، جايگزيني نسل در دانمارك به رشد فراماده‌گرايي كمك كرده است و در آلمان، بريتانيا، هلند، فرانسه، ايتاليا و ايرلند نيروي اصلي بوده است كه يا موجبات گرايش به سوي فراماده‌گرايي را فراهم مي‌كرده و يا به بيشتر شدن اين گرايش‌ها كمك مي‌كرده است. حتي در بلژيك نيز كه حركت به سوي فراماده‌گرايي بسيار ناچيز بوده است، جايگزيني نسل از حركت به سوي ماده‌گرايي جلوگيري مي‌كند. ما همچنين از نمونه‌اي در هم‌آميخته از شش كشور جهان كه در طول يك دوره ۲۲ ساله مي‌توان مورد مطالعه قرار داد، استفاده مي‌كنيم ـ آلمان، بريتانيا، هلند، فرانسه، بلژيك و ايتاليا ـ تا نشان دهيم كه جايگزيني نيروي واقعي براي ا فزايش ارزش‌هاي فراماده‌گرايي بوده است.

با آن كه قرائن بسياري وجود دارد كه نشان مي‌دهد جايگزيني نسل به گرايش به سوي فراماده‌گرايي كمك مي‌كند. برخي دانشوران استدلال مي‌كنند كه تمايل گروه‌هاي سني جوان‌تر به سوي ارزش‌هاي فرامادي از تفاوتهاي موجود در تجربيات جامعه‌پذيري شكل‌دهنده شخصيت آنها ناشي نمي‌شود. براي مثال، ريموند. م. داچ و ميخائيل آ. تايلور (۱۹۹۳) استدلال مي‌كنند كه ارزش‌هاي فرامادي در ميان جوانان انعكاسي است از سطوح عالي‌تر تحصيلات رسمي آنها. در فصل ۵ نقش چند جانبه آموزش و پرورش را در فراگيري ارزش‌هاي سياسي مي‌آزماييم و نشان خواهيم داد كه ميزان تحصيلات شاخص غيرمستقيم قدرتمندي است كه پاسخگويان در طول سال‌هاي شكل‌‌گيريشان در رابطه با ميزان احساس امنيت تجربه كرده‌اند. پس اين رابطه اخير كه داچ و تايلور به كار مي‌برند تا بر عليه جامعه‌پذيري‌ اينگلهارت استدلال كنند، در واقع نظريه اينگلهارت را تأييد مي‌كند.

درست همان‌طور كه جايگزيني نسل دگرگوني ارزشي را كه در گذشته تحت تأثير قرار داده است، اين احتمال وجود دارد كه دگرگوني ارزش‌ها را در آينده نيز متأثر سازد. در فصل ۶ تأثير احتمالي جايگزيني نسل در آينده را بر دگرگوني ارزشي برآورد خواهيم كرد. جمعيت‌شناسان پراكندگي سني جمعيت آينده را براي كليه هشت جامعه اروپايي كه ما در طول زمان مطالعه مي‌كنيم تا سه دهه بعد ارائه كرده‌اند. در مورد كليه اين هشت جامعه، ميزان جايگزيني نسل در طول سه دهه آينده كندتر از اين جايگزيني در طول دو دهه گذشته خواهد بود. دليل اساسي آن نرخ پايين زاد و ولد در طول دهه‌هاي ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ است، با اين وجود جايگزيني قابل توجهي وجود خواهد داشت. ما از روشهاي جبري استفاده مي‌كنيم تا احتمال تأثير اين جايگزيني را بر سطوح فراماده‌گرايي آينده برآورد كنيم. با به كار بردن فرضيه‌هاي بديل درباره آينده ارزشها، طرح‌هايي براي سال‌هاي ۲۰۰۰، ۲۰۱۰، ۲۰۲۰ ارائه خواهيم داد. چنانچه نشان خواهيم داد، با وجود آن كه جايگزيني نسل كند خواهد بود، اين احتمال وجود دارد كه جايگزيني نسل كند خواهد بود، اين احتمال وجود دارد كه جايگزيني با راندن سطوح فراگير فراماده‌گرايي به سوي بالا، فشار مداومي اعمال مي‌كند.

فرضية دگرگوني ارزشي نشان مي‌دهد كه تحول از ماده‌گرايي به سوي ارجحيت‌هاي فراماده‌گرايانه بالقوه فرآيندي جهاني است: اين دگرگوني بايد در هر كشوري كه از شرايط عدم امنيت اقتصادي به سوي شرايط نسبتاً امن حركت مي‌كند، رخ نمايد. اگر چه تا چندي پيش نمي‌توانستيم اين نظريه را به طور شايسته بيازماييم. چرا كه بيشتر پيمايش‌هاي ملي در جوامع نسبتاً توسعه يافته انجام مي‌شوند. اين نظريه را هم‌اكنون مي‌توان با استفاده از پيمايش‌هاي جهاني ارزش‌هاي ۹۱-۱۹۹۰ آزمود.

پيشمايش‌هاي ۹۱ـ۱۹۹۰ داده‌هايي را فراهم مي‌كند كه ۴۰ جامعه را در بر مي‌گيرد و شامل ۷۰ درصد جمعيت جهان مي‌شود. اين پيمايش‌ها حيطه وسيع زمينه‌يابي نشده‌اي از طيف‌هاي اقتصادي سياسي را در بر مي‌‌گيرد، همچنين شامل داده‌هايي از كشورهاي كم درآمدي چون چين، هند و نيجريه، و كشورهايي كه پيش از اين داراي سيستم سوسياليست‌ دولتي در اروپاي شرقي بودند و نيز اتحاد جماهير شوروري سابق، مي‌شود. پيمايش ارزشي ۹۱-۱۹۹۰ جهان محدوده وسيعي از ارزش‌ها را مورد مطالعه قرار مي‌دهد، از جمله سنجه دوازده گزينه‌اي ماده‌گرايي/ فراماده‌گرايي كه اينگلهارت آن را حدود دو دهه پيش مطرح كرد.

با در اختيار قرار دادن گوناگوني جوامعي كه مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، در بدو كار ممكن است اين پرسش مطرح شود كه آيا مي‌توان مفهوم واقعي ماده‌گرايي/فراماده‌گرايي را اندازه گرفت. فصل ۷، با تجزيه و تحليل ساخت ارزش‌ها در كل ۴۰ كشور، اين پرسش را مطرح مي‌كند. چنانچه ما دريافته‌ايم در ساختارهاي ارزشي موجود در ميان اين حيطه وسيع جوامع، تفاوتهاي مهم و جالبي وجود دارد. براي مثال، تجزيه و تحليل عوامل آشكار مي‌سازد كه ارزش دادن به رشد اقتصادي در جوامع غربي باعث دادن يك بار ارزشي به ماده‌گرايي مي‌شود. حال آن كه در كشورهاي داراي سوسياليست دولتي و نيز جمهوري خلق چين ارزش دادن به رشد اقتصادي با ارزشي فراماده‌گرايانه دارد . در اين جوامع، عامه مردم رشد اقتصادي را با رهانيدن اقتصاد از كنترل دولت پيوند مي‌دهند. همچنين تفاوت‌هايي بين ساختارهاي ارزشي در جوامع غربي و در كشورهاي در حال توسعه وجود دارد. با اين وجود سنجش‌هاي معتبر ماده‌گرايي / فراماده‌گرايي را مي‌توان بين جوامع بسيار زيادي سازمان داد.

تنها داده‌هاي جمع‌آوري شده بسيار در طول دوره زماني مي‌‌تواند وجود يك گرايش را آشكار سازد، اما ما مي‌توانيم دگرگوني نتيجه‌گيري‌هايي انجام دهيم. در فصل ۸، رابطه بين سطوح توسعه اقتصادي و ارزش‌ها را خواهيم آزمود و آشكار خواهيم كرد كه شهروندان ساكن جوامع ثروتمند بيشتر احتمال دارد داراي ارزش‌هاي فرامادي باشند. تا كساني كه در جوامع فقيرتر زندگي مي‌كنند. پس از آن رابطه بين سن و ارزش‌ها را مي‌آزماييم. در بيشتر جوامع جوانان بيشتر احتمال دارد داراي ارزش‌هاي فراماده‌گرايي باشند تا بزرگترهايشان. اگر چه استحكام اين روابط از جامعه‌اي به جامعه ديگر به ميزان زياد متفاوت است، براي مثال در كره جنوبي كه سريع‌ترين رشد اقتصادي را در مقايسه با ديگر جوامع تحت مطالعه ما تجزيه كرده است در جوانان گرايش بسيار شديدي وجود دارد كه در مقايسه با بزگترهايشان بيشتر فراماده‌گرا باشند. در جوامعي كه داراي رشد بسيار كمي در درآمد سرانه هستند،‌كشورهايي چون نتيجريه، تنها رابطه بسيار ضعيفي بين سن و ارزش وجود دارد. اين كه در بيشتر جوامع جوانان از بزرگترهاي خود فراماده‌تر هستند نشان مي‌دهد كه ممكن است گرايش بين نسلي به سوي فراماده‌گرايي وجود داشته باشد. ما همچنين مي‌توانيم با استفاده از پيمايش جهاني ارزش‌ها بين سالهاي ۸۳-۱۹۸۱، مقايسه فرازماني انجام دهيم. پيمايش‌هاي ۸۳-۱۹۸۱ ارزش‌هاي ماده‌گرايي/ فراماده‌گرايي را در ۱۹ جامعه سنجيده است، و مي‌توان از انتخابات ملي ۱۹۸۰ براي سنجش اين ارزش‌ها در سالهاي ۹۱-۱۹۹۰ را با اين سنجش‌ها در اوايل دهه ۱۹۸۰ مقايسه خواهيم كرد و نشان خواهيم كرد و نشان خواهيم داد كه در ۱۸ جامعه و ۲۰ جامعه جنبشي در جهت فراماده‌گرايي وجود داشته است.

درفصل نتيجه‌گيري موارد صدق يافته‌هاي خود را مورد بحث و بررسي قرار خواهيم داد و شرح خواهيم داد كه چرا جايگزيني نسل فرآيندي تدريجي است، و در آن واحد توضيح خواهيم داد كه چرا تأثيرات آن، با وجود تدريجي بودن، اغلب نيروي اصلي دگرگوني ارزش‌هاي سياسي است. ما موارد صدق تحليل‌هاي وسيع خود را از آلمان، هلند، فرانسه، ايتاليا، دانمارك و ايرلند را در مورد محدوده وسيع‌تر از كشورهايي كه هم‌اكنون از آنها سنجش‌هاي فراماده‌گرايي در اختيار داريم، مورد بحث قرار خواهيم داد؛ همچنين روش‌هايي را مورد بحث قرار مي‌دهيم كه در آنها محدوده بسيار وسيع‌تري از داده‌هاي پيمايش‌هاي جهاني از ارزش‌ها اين امكان را فراهم مي‌كند كه داده‌هاي اروپاي غربي در چشم‌انداز جهاني قرار گيرد. استدلال ما اين است كه تغيير ارزش پديده‌اي منحصراً غربي نيست. بلكه خيزش ارزش‌هاي فراماده‌گرايي ارتباط نزديكي با رونق اقتصادي دارد و به نظر مي‌رسد كه در هر جايي رخ نمايد كه جامعه‌اي در دهه‌هاي اخير رشد اقتصادي كافي را تجربه كرده باشد، به طوري كه گروه‌هاي سني جوان‌تر، به شكل قابل اهميتي نسبت به گروه‌هاي مسن‌تر امنيت اقتصادي بيشتري را در حين سالهاي شكل‌‌گيري شخصيت خود تجربه كرده باشند. به علاوه هر جا كه دگرگوني ارزشي روي داده است. تفاوتهاي بين نسلي به شكل قابل اهميتي شديد بوده است: تحول به سوي ارزش‌هاي فراماده‌گرايي تنها شرايط جاري را منعكس نمي‌كند؛ اين تحول همچنين اجزاء بلندمدتي دارد كه ظاهراً تجربيات شكل دهنده متمايزي را منعكس مي‌كند كه گروههاي سني در مدت زماني ۴۰ تا ۵۰ سال تجربه كرده‌اند.