توسعه و همگوني فرهنگي و ديني

چاپ


 در اين عنوان دو عامل بنيادين فرهنگ و دين با يك تابع پيوند دهنده توسعه كه خود اصطلاح جديدي در علوم جامعه شناسي و اقتصاد و سياست و ... مي باشد با هم متناظر شده اند . آيا ما توسعه همگوني فرهنگي و توسعه و همگوني ديني را مي‌خواهيم در كنار هم بررسي كنيم؛ و يا اينكه دو عامل بنيادين فرهنگ ودين را كه چه نقشي در امر توسعه مي توانند ايفا كنند مي خواهيم بررسي نماييم، و از اين مسير در برنامه ريزيه‌اي توسعه از دو عامل فرهنگ و دين مسير مي‌گيريم، و توسعه را در اصل و ريشه هاي مردمي وقومي و اجتماعي مطالعه كرده واجرا مي‌كنيم؟ در اين نوشته مورد دوم مد نظر است.

ما مي دانيم كه دين و اصل باورهاي ديني، تقريباً در تمامي اديان و باورها، خارج از وراي تفكر انسان و از عالم بالاست؛ يا عالمي غير از آنچه ما در آن واقعيت داريم، سخن مي راند؛ و انسان را به سوي الگوهاي برتر كه در قالب كلمات سعادت و يا فلاح و يا خير و يا آرامش (سكينه) و ... فرا مي خواند. از آنجاييكه نياز ديني در انسان يك نياز فطري است كه آن را به صور گوناگون تفسير و توجيه كرده اند و آن نياز ناشناخته‌اي كه انسان را در هر زمان و درهر حال، به صورت آگاه و يا ناآگاه به طلب خود فرا مي خواند . اين نياز را فلاسفه و حكما و شعرا و روايات داستاني (تراديسيوني) و اساطيري، هريك بنحوي بازسازي كرده و فضاهاي تمثيلي خاصي را براي متبادر كردن آن باور با فكر و انديشه ترسيم نموده اند كه براي مثال به رساله هايي مانند حي‌بن تعيظان = زندة بيدار» و يا داستان مرغان = منطق الطير و ... مي توان اشاره كرد:

ابتداي كار سيمرغ اي عجب               جلوه گر بگذشت بر چين نيمشب

در ميان چين فتاد از وي پري            لاجرم پرشور شد هر كشوري

هر كسي نقشي از آن پر برگرفت       هر كه ديد كه نقش كاري در گرفت

آن پراكنون در نگارستان چينست       اطلبو ا العلم ولو بالصين ازينست

گرنگشتي نقش او پر عيان               اينهمه غوغا نبودي در جهان

اين همه آثار صنع از فر اوست         جمله انمودار نقش پر اوست

عامل دين و باورهاي ديني داراي چنان ريشه هاي عميق در سرنوشت و سرگذشت انسانهاست كه حتي اگر بگويم كه اين قصه ها در حد لازماني و لامكاني است؛ كه فعلاً براي توضيح مطلب فوق مجال نيست، ولي سخن بگزاف نمي باشد . اصل دوم در اين عنوان بحث فرهنگ است . اين واژه زيبا و مرموز كه در لفظ از دو بخش فر و فرهنگ در زبان باشكوه فارسي خود را مي نماياند؛ هم از حيث آهنگ معنايي و هم از جهت موسيقي واژه، لمه رازناكي است . اين واژه گاهي با تمدن مزدوج مي شود، و تركيب فرهنگ و تمدن ـ و يا فرهنگ تمدن را مي سازد؛ و تاريخ آن را يعني تاريخ تمدن و فرهنگ، را انديشمندان در سرگذشت اقوام بررسي مي كنند و زماني با لفظ آئين تؤامان مي شود، و ما آئين و فرهنگ ـ و يا ـ فرهنگ آئين ـ و يا ـ آيين فرهنگ در سخن و بحث انديشمندان در شاخه هاي علمي مختلف مثلاً در پديدارشناسي باز مي‌يابيم؛ و نيز اين واژه زماني با لفظ ادب هم بستر مي شود و نتايج مرموزي را بنام ادب و فرهنگ و يا ادب فرهنگ مي زايد و جلوه هاي ديگر هم دارد.

آنچه را كه در اين جا مي توان گفت اين است كه : اين واژه را فعلاً اين گونه تعريف كنيم كه اگر مجموعه ميراث فرهنگي و عملي يك قوم را بخواهيم در كليت آن بازگوييم، واژه فرهنگ را بكار مي گيريم كه صورتي پنهان و آثاري آشكار و غير قابل انكار دارد . آثار آن را ما در مسير هر قومي در مقاطع مختلف زماني از هنر و ادب و ساخت و سازها و ساير جلوه‌هاي حيات كه از خود بر جاي نهاده اند، و ما امروز، آن آثار را با واژه تمدن توجيه مي كنيم ـ باز مي يابيم . فرهنگ خود در بخش نخست خود فر باورهاي خاص ديني را القاء مي كند و پسوند هنگ جريان تاريخ و يا تاريخ جريان را در مسير يك قوم ترسيم مي كند .

بنظر بنده هر چند امروزه صورت هاي متعدد و گوناگوني از تمدن ها، و در ريشه آن تمدن ها باشناسايي، فرهنگ ها را باز مي يابيم؛ ولي همه آنها بازگو كننده سرگذشت و افسانه يك موجود خدايي است كه انسان نام دارد . از اين رو در ريشه تمدن ها، فرهنگ هاست، و در اعماق فرهنگ ها شباهت ها و سرآغازهاي مشابه را دارند، اين مسير حركت آنهاست كه بتدريج، به مقتضاي اوضاع و احوال اقليمي و رويارويي و ساير عوامل، هر كدام هويت مستقل خاصي را دارا مي باشند ولي در اصول موضوعه و پايه اي، عين هم و يا نزديك بهم هستند. با اين مقدمه به اصل بحث نظر مي‌كنيم كه: نمي خواهيم اين مسأله را در مسير تاريخ بررسي كنيم ، و نه از حيث تفرق فرهنگ‌ها و مشابهت ها و تضادهاي هر يك از آنها، بلكه سخن در فراز ديگري است، و آن : جلوه‌اي از اين دو اصل بنيادين است و صورتي از اثرات آن دو در امر توسعه و استحكام توسعه با اين دو اصل .

دين و فرهنگ در حيات مردمي داراي جلوه هاي گوناگون است كه يكي از زيباترين آن جلوه ها ادب مكتوب هر مجموعه انساني است كه با جلوه خود اغلب تفرق ها را صورت اتحاد و يگانگي مي دهد و با صورتگري هاي خاص خود همه را در يك جمع راضي و قانع و خوشحال و اميدوار قرار مي دهد. براي مثال اگر ما به اقبال عمومي ايران زمين ( از ترك و كرد و فارس و بلوچ و عرب و ...) به جلوه هاي ماندگار شاهنامه فردوسي ، منظومه هاي نظامي و آثار بازمانده از سعدي و مولوي و حافظ توجه كنيم . در مي يابيم كه تفاوت ها و اختلاف ها كه در هر مجموعه قومي از جمله ايران وجود دارد در تابش نور انديشه از اين آثار همه متحد و يك سويه مي‌شويم؛ و حتي اين فراگيري محدوده هاي مرزي و سياسي فعلي ايران را پشت سر مي‌گذارد و افغان و تاجيك و ازبك و تركمن و ... عرب و ترك و كرد و ... را در اين ميراث و در سرخوان ( من وسلواي ) ايزدي هم آهنگ مي يابيم و همچون آينه‌اي تابناك، همه خود را و يا خودي خود را در آن مي نگرد و از آن احساس رضايت و شادماني حاصل مي كنند و يا آن گمشدة خود را در آن آثار باز مي يابند.

اين همان آينه مرموز و جام جهان نما و جام جم است كه همة پديده ها را در آن و با آن مي سنجند، او رمز آگاهي ها و هويت هاست . و راز جاودانگي فرهنگ و پيوند آن با دين يكجا و توام خود را، مثلاً در شعر مولوي خطاب به شمس و يا ملهم از شمس مي نماياند؛ و تو گويي كه مرهمي بر دردهاي تفرق ها مي نهد و سكيته را به دل نازل مي كند:

زرگر آفتاب را بسته گاز مي كني                   گرته شام را زمه، نقش طراز مي‌كني

روز و شب و نتايج اين حبشي و روم را           بر مثل اصولشان گردو دراز مي‌كني

گاه مجاز بنده را حق و حقيقتي دهي                 وانك حقيقتي بود هزل و مجاز ميكني

اين چه كرامتست، اي نقش و خيال روي او        بادرهاي بسته در، خانه جواز مي كني

در شب ابرگين غم، مشعله ها درآوري             در دل تنگ پرگره، پنجره باز مي كني

ما به دمشق عشق تو مست و مقيم بهر تو          تو زدلال و عز خود، عزم حجاز مي كني

گاه زنيم زلتي بر همشان زني همي                گاه خود از كبيره ها چشم فراز مي‌كني

گاهي اين نوزاد نو آيين قرن توسعه با اقتصاد هم آغوش مي شود و توسعه اقتصادي را در زبان ها جاري مي كند؛ و زماني با سياست هم بستر مي گردد و كوچه هاي توسعه سياسي را شبگردي مي نمايد؛ بدون اينكه تعريف مشخصي از هدف و كم و كيف آن داشته باشيم؛ و يا اينكه ضرورت آن را بررسي كرده باشيم؛ تا برسيم به تعريف ساده عوام فهم آن ، در قالب كلمات ترناه ،‌‌ آسايش كه حاصل آن است . ولي نمي دانيم كه اين واژه كه شب آبستن است ، تا چه زايد سحر؟ اگر اين امر به صورت بادي از غرب آيد، همچون دبور با خود تهاجم فرهنگي را كه هم اقتصاد دارد و هم سياست و هم اخلاق ... با خود مي آورد؛ و اگر از جانب شرق آيد كولاك ايسم هايي را به فرهنگ جاري ملت ها مي ريزد؛ و ... ولي تحولات اخير جهاني صحه بر بي رنگي حناي هر دو زد؛ و انسان مي رود تا با زدودن اين باورهاي كاذب خود را بازيابد و به اصالت هاي ريشه اي خود تكيه نمايد و طراحي نو در اندازد.

امرتوسعه در ذات خود، يك اصل فراگيري را القاء مي كند و دامنه و گستره وسيعي را مي خواهد، تا مفهومش را در مصاديق مختلف نشان دهد، و هيچگاه باتنگي ها و تنگ‌نظري‌ها سازگاري نشان نمي دهد. براي نمودن اين جلوه و اين نقش در اصطلاح توسعه، تعبيري را از زبان يك شرقي اصيل، مولانا اقبال لاهوري مي شنويم:

شرق را از خود بر تقليد غرب             بايد اين اقوام را تنقيد غرب

قوت مغرب نه از چنگ و رباب           ني زرقص دختران بي حجاب

ني زسحر ساحران لاله روست            ني زعريان ساق و ني از قطع موست

محكمي او را نه از لاديني است            ني فروغش از خط لاتيني است

قوت افرنگ از علم و فن است              از همين آتش چراغش روشن است

حكمت از قطع و بريد و جامه نيست       مانع علم و هنر عمامه نيست

علم و فن را اي جوان شوخ و شنگ       مغز مي بايد نه ملبوس فرنگ

اندرين ره جز نگه مطلوب نيست         اين كله يا آن كله مطلوب نيست

فكر چالاكي اگر داري بس است         طبع دراكي اگر داري بس است .

گاهي توسعه را با لفظ پيشرفت ، ترقي و گسترش جايگزين مي كنيم، و يا اينكه مترادف قلمداد مي كنند؛ ولي هر چه بنگريم و از هر سو بينديشيم ، خود لفظ مصطلح توسعه سرگراني مي كند و نامانوس و نا آشنا مي ماند . بايد اذعان كرد كه امر توسعه كه در خلاء انجام نمي گيرد، بلكه اين امر در بستر فرهنگي و ديني وناحيه اي و مردمي قابل رؤيت مي شود. در اين نگرش امر توسعه مرتبط با پايه ها و انگيزه هايي است كه مي تواند صورت پذيرد. نكته ديگر اينكه آيا همگوني فرهنگي و ديني ، كه در فرهنگ و دين وجود دارد، جاذبه دو سويه است كه همديگر را بر مي تابند و حركت مي كنند، اگر بفرض اين جاذبه از دو سو كم شود، خود مقدمه دگرگوني مي شود، تا اين دو را در حد تعادل و همگون نگه دارد . اين دو عامل در مقابل هم همچون همجوشي عناصر در طبيعت است كه دائماً در حال توليد عناصر جديد است. اين عناصر را جايگزين نمي كند بلكه عين نياز خود را كه نياز به هماهنگي است مي سازد و از اين راه حيات استمرار پيدا مي كند . در فرهنگ نيز عناصر باورها و بايد ها و نبايدها كه به مرور زمان و بر حسب نيازهاي قومي دگرگون مي شود؛ و با يك اثر و تأثير دو سويه از فرهنگ و آيين در حالت توازن و هماهنگ نگه مي دارد، و هيچ عاملي نمي تواند جلوه دين را از فرهنگ بزدايد، و يا اينكه هيچ فردي نمي‌تواند در بستر زماني خود ، خود را بي ارتباط با يكي از اين دو بداند، هر گاه اين تصور غلط را بدست آورد، كه نوعي فرار از واقعيت است يا فرار از هويت خود، باز اثرات اين دو را بايد تجربه كند و از پل صراطي كه اين دو را بهم متصل كرده است، بايد عبور نمايد.

از آنجايي كه انسان نمي‌تواند خود را از بستر فرهنگ و آئين كه در آن حيات يافته و شكل گرفته و هويت پيدا كرده جدا كند؛ لذا مي توان با شناخت تبلورهاي جامع اين دو اصل در ادب و فرهنگ قومي و نشر و تبليغ آن، در توسعه و بالندگي هر دو اصل مؤثر شد.

جلوه هاي تبلور دين و فرهنگ را ما در آثار شاعران و نويسندگان با دايره شمول گسترده مي يابيم . مثلاً درباره بحث هاي پولوراليسم سخن مولوي و سعدي و حافظ هر چند با جهت‌گيري هاي خاص از ديدگاهي مي تواند مطرح شود، ولي در مجموع در دايرة بسيار گسترده با فضاي انديشه هاي مردمي از حيث فرهنگي و ديني ، داراي اثرات انكارناپذيري است . اين اثرات گاهي آنچنان قوي و پرتوان است كه شكاف‌هاي زباني را از بين مي برد و يك اصل مشترك بياني و انديشه اي را در قالب يك زبان با جلوه فرهنگ و هنر فاخر ، فراهم آورد.

فرهنگ و جلوه هاي گوناگون آن كه در ادوار بعد از اسلام، در زبان فارسي كه بفرض با رودكي شروع مي شود و ادامه مي يابد، تمام موافع و شكاف هاي راهبندان را در پيوند يك فرهنگ مشترك قرار مي دهد، كه در استمرار خود شاعران با زبان‌هاي محلي گوناگون، يك زبان فاخر و يك بيان فاخر فرهنگي را همه مي‌پذيرند و حاصل هنر و مجموعه شناخت هاي فرهنگي و آييني خود را به آن زبان و در قالب آن زبان مي سازند و مجموعه دين و فرهنگ را لازماني و لامكاني و مشترك و ماندگار مي كنند . امر توسعه شديداً نيازمند رضايت هاي فرهنگي و ديني است و اهتمام به توسعه زبان فارسي و ميراث آن با عنايت به مشتركات و رموز نهفته در آن ... كاري بسيار با اهميت و نيز بسيار حساس است . اهميت آن بر همگان روشن است ولي حساسيت آن را همگان در نمي يابند، و آن در گرو شناخت علمي و عالمانه ابعاد آن است .

آنچه را كه ما اكنون از رودكي تا شهريار و از نثر تاريخ بلعمي و تاريخ سيستان تا آثار معاصرين در دست داريم مجموعه اي براي مطالعات روز از قبيل اقليم شناسي، مردم شناسي ، جامعه شناسي و ... كه در امر توسعه هر كدام داراي نقشي خاص است.

در ميدان و گستره اين فرهنگ كه از درياي سياه و شبه جزيره بالكان و شمال آفريقا تا شرق آسيا و جزاير اندونزي را در قالب زبانهاي گوناگون در بر مي گيرد . در امر توسعه فرهنگي و ديني كه خود عامل مستحكم توسعه هاي بعدي است نياز به تبادل انديشه متفكران درباره ميراث عظيم اين فرهنگ است كه در صد سال اخير به جهت‌هاي خاصي آن ها را از هم جدا نگاهداشته و درصدد خشكانيدن اين آب حيات و ميراث مشترك برآمده اند . كه بحث را مجال ديگري نياز است .

اين فرهنگ آنچنان بار انديشه اي قوي را داراست كه در قرن هفتم و هشتم در تبادل انديشه بين دو متفكر يكي ازهرات امير حسيني و ديگر از آذربايجان شيخ محمود شبستري ـ كه نظاير فراوان دارد ـ براي انتشار يك فكر جديد كه ظاهراً از شامات نشأت مي گيرد و در ايران گسترش مي يابد، انديشه هاي خاص وحدت وجودي ها ـ دايره بحث را گسترش مي دهند و اين سؤال و جواب را براي حسن ختام اين نوشته مي‌آورم :

سؤال : بت و زنار و ترسايي درين كوي        همه كفر است ورنه چيست بر گوي

جواب :

بت اينجا مظهر عشق است و وحدت              بود زنار بستن عقد خدمت

چو كفر و دين بود قايم به هستي                   شود توحيد عين بت پرستي

.... مسلمان گر بدانستي كه بت چيست؟          يقين كردي كه دين در بت پرستي است

وگر مشترك زبت آگاه گشتي                      كجا در دين خود گمراه گشتي

در انديشه باز است و ميدان سخن پر از عشوه و ناز. سخن ظهير فاريابي است كه حسن ختام را به تصوير در مي آورد:

نبندد در به رويم تا به بزم خود دهد جايم          نمي دانم چه زايد صبحدم، آبستن است امشب